اسب سواري رهبرعزيز

خرید بک لینک

یکی از روزهایی که به کوه آمده بودند، دو راس اسب آماده کردم تا اگر خواستند، اسبسواری کنند. من خودم خبره این کارم. اسب آرام را برای ایشان گذاشتم، گفتم شاید زیاد بلد نباشند، خوب نیست جلوی ما. مراعات دستشان را هم میکردم.

هنگام سوارشدن، چابکی بیشتری از من نشان داد. خیلی تند و تیز روی اسب نشست و اسب را به جلو راند. در آن منطقه کوهستانی اینگونه اسب راندن هنر میخواهد. تازه خیلی هم دقت میکرد، هیچ فشاری به اسب نیاید.



برچسب ها : حضرت سید علی و شهدا, داستان های کوتاه از شهدا, شهدای گمنام, شهدای یازهرایی

قصه های هزارویک شب...

ما را در سایت قصه های هزارویک شب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 13:43

صفحه بندی